حس و حال
روزمرگی
غمگینم...
دیشب ی سری حرف ها بین من و اقای کاف رد و بدل شد که قرار شد دوباره راجع بهش صحبت کنیم و تا شفاف سازی نشه فعلا حرفی نمیزنم
بعد از اینکه حرفامون تموم شد مات و بهت زده شده بودم...احساسا کردم نمیشناسمش...از این طرز تفکرش بدم اومد...اخه ادم انقدر...؟!
پاشدم صورتمو بشورم و مسواکمو بزنم
اکه ومد که باهام شوخی کنه و بخندونتم ولی بهش گفتم بهم دست نزن و کاری بهم نداشته باش
وقتی رفتیم بخوابیم دوباره دست پیش گرفت و پشتش رو کرد و بدون حرفی خوابید
نمیتونستم کنارش ب
برچسب:
نویسنده: کوروش نظری
تاريخ: سه
شنبه
24 شهريور
1405 ساعت: 11:00